|
|
|
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394
بازدید : 440
نویسنده : gandil2
|
|
پدرام عباسپور :
چرا این شهر تاریک است
چرا این کوچه دلگیر است
چرا این خانه از من شرم دارد
نمی دانم... تو می دانی...!!؟؟
تو می دانی هوای چشم مادر...
از کدامین ابر باران زای زجر آور به حد مرگ می بارد
نمی دانی...؟؟؟
تو می دانی گدای دربدر در کوچه های تنگ آزادی
درون سفره جر خورده از حالش چه ها دارد....؟؟؟
نمی دانی....؟؟؟
تو می دانی مسلمان وقت حج در کعبه ای از پرده و از سنگ
چرا لبیک می گوید؟؟؟
تو می دانی...!!؟؟
نمی دانی...!!!!
تو از سلمان چه می دانی؟؟؟
که او را مستحق مرگ می دانی...
تو از خندیدن دیوانه ، در یک مجلس ترحیم
تو از تنهایی یک مرد
تو از فرسایش یک برگ چه می دانی...؟؟؟
تمام درد من این است...
نمی دانم...
نمی دانم...
نمی دانم...
|
|
|